خانه / کسب درآمد / ماجرای یک آبدارچی که رویایش را زندگی می‌کرد | قسمت دوم (آخر)

ماجرای یک آبدارچی که رویایش را زندگی می‌کرد | قسمت دوم (آخر)

در قسمت قبل، از ماجرای آشنایی خودم با یک فرد بسیار متفاوت برایتان گفتم. ماجرا به اینجا رسید که من شروع به پرسیدن سوال از او کردم و دلیل شیوه جالب زندگی و رفتارش را جویا شدم. ادامه این گفتگو را با هم می‌خوانیم.

 

» وقتی هدف داری اما سرمایه نداری!

از آن جوان آبدارچی خواستم که از کمی قبل‌تر برایم تعریف کند؛ از زمانی که تصمیم به این تغییرها در زندگی‌اش گرفت و او ادامه داد: «من واقعا از کافه‌داری و پذیرایی لذت می‌بردم. از دوران نوجوانی، شیفته روش‌های درست کردن انواع نوشیدنی بودم. مرحله سرو کردن نوشیدنی‌هایی که من آنها را درست می‌کردم برایم لذتی بسیار بیشتر از تماشای زنده فوتبال در استادیوم داشت. اما دیواری همیشه رو‌به‌رویم بود و آن نداشتن سرمایه یا کسی بود که از او کمک بخواهم.»

«کافی بود تا کسی اولین قدم را برای کمک به من بردارد، در خودم آن‌قدر انگیزه و اشتیاق می‌دیدم که پاسخ قدمش را با شور و تلاش در کارم پاسخ دهم. مدتی به این شیوه گذشت و من تمام روش‌هایی را که آن زمان برای جذب سرمایه به فکرم می‌رسید به کار بستم اما نشد. پدرم همیشه من را تحسین می‌کرد اما حساب بانکی‌اش آن‌قدر قدرت نداشت که به عنوان سرمایه برای کارم از آن استفاده کنم.»

«روزها از پی هم می‌گذشتند اما من حتی یک قدم هم پیشرفت نکرده بودم و اگر بخواهم از واژه درستش استفاده کنم باید بگویم که به شدت در حال درجا زدن بودم. واقعا از این وضعیت خسته شده بودم. برای یک لحظه به خودم آمدم و گفتم: خوب، اگر سرمایه‌ای پیدا نکنم، باید کاری که دوستش دارم را رها کنم؟ پاسخم به خودم یک «نــــــه» محکم بود.»

«قلم و کاغذ را برداشتم و شروع به نوشتن تمام چیزهایی که دارم و تمام چیزهایی که برای کارم به آنها نیاز دارم کردم. تصمیم گرفتم مسیر را تغییر دهم. من باید خودم سرمایه و منابع لازم برای کارم را فراهم می‌کردم. بنابراین وارد مرحله «آماده‌سازی» شدم. با خودم گفتم: اگر قرار است زمانی را به آماده‌سازی سپری کنم پس باید هدفم را گسترش دهم. وقتی به دنبال سرمایه می‌گشتم، هدفم باز کردن یک کافی‌‌شاپ کوچک بود. اما حالا با خودم قرار گذاشتم تا یک شرکت بسیار موفق در زمینه کافه‌داری تاسیس کنم؛ اگر قرار است زمان بگذارم پس باید ارزشش را داشته باشد.»

«موضوع را با پدرم مطرح کردم. کمی به چشمانم نگاه کرد و گفت: یک بار زندگی می‌کنی پس تمام تلاشت را برای آرزوهایت بکن. با شنیدن این جمله پدرم، گویی نیرویی تازه در من جان گرفت. قبل از شروع، به خودم قول دادم که تغییرات کوچک را از همین لحظه در زندگی‌ام آغاز کنم. من بعد از عبور از مرحله آماده‌سازی به مدیرعامل شرکت خودم تبدیل می‌شدم. پس باید طرز زندگی، رفتار، نگرش و اطلاعاتم را از همین الان مانند زمانی بکنم که پشت صندلی مدیریتم خواهم نشست؛ با هر آنچه داشتم این تغییر را شروع کردم.»

 

جوناس سالک

امید در رویاها، تخیل و در شهامت کسانی وجود دارد که می‌خواهند آن رویاها را به واقعیت تبدیل کنند.

 

»‌ آغاز سیاست‌های جدید مالی‌ام

«برای تامین سرمایه مورد نظرم چند طرح را به صورت همزمان دنبال کردم. قبل از تمام این ماجراها من در آبدارخانه یک شرکت کار می‌کردم. تصمیم گرفتم علاوه بر حفظ شغل فعلی، با پس‌انداز کمی که داشتم سهام بخرم و درآمد دومی هم داشته باشم. خوشبختانه در زمینه سهام، اطلاعات خوبی داشتم چون از دوره نوجوانی به اصرار پدرم، برخی مهارت‌ها را یاد گرفتم که خرید و فروش سهام یکی از آنها بود. البته یاد گرفتن چم‌و‌خم خرید و فروش سهام، بدون داشتن شجاعت و روحیه ریسک‌پذیری، درست مانند خواندن فرمول‌های فیزیک سر کلاش نقاشی است. من می‌دانستم اما شجاعت انجامش را نداشتم. این حقیقتی تلخ و خنده‌دار بود. تصمیم گرفتم شجاعتم را با دانشم ترکیب کنم. بنابراین با پس‌انداز کمی که داشتم سهام خریدم.»

«در مورد نحوه خرج کردن پول نیز سیاست مالی خود را به طور کلی تغییر دادم. من ۹۰ درصد درآمدم را پس‌انداز می‌کردم و با ۱۰ درصد آن طول یک ماه را می‌گذراندم. قبل از آغاز این تصمیم، من در طول یک روز حدود دو پاکت سیگار می‌کشیدم. هیچ روشی هم نتوانسته بود من را وادار کند که سیگار را ترک کنم. وقتی تصمیم گرفتم که ۹۰ درصد درآمدم را پس‌انداز کنم دور خیلی از چیزها را قلم گرفتم. البته اعتراف می‌کنم که خیلی از خرج ‌کردن‌های من کاملا بیهوده بودند. روی یک برگه کاغذ، هزینه سیگار یک ماه خودم را محاسبه کردم. دیدم که اگر بخواهم همین‌طور به سیگار کشیدن ادامه دهم تا آخر ماه حتی پول بلیط اتوبوس تا سرکار هم برایم نمی‌ماند. بنابراین تصمیم گرفتم که سیگار را ترک کنم. این بار خودم و از اعماق وجودم خواستم که سیگار را ترک کنم و کردم!»

«در طول این دو سال، حدود ۳۲۰ کتاب در زمینه تجارت، مدیریت، کافه‌داری، هتلداری، منابع انسانی، بازاریابی و… مطالعه کردم. در چند دوره تخصصی مدیریت، هتلداری و کافه‌داری نیز شرکت کردم. حتی طرح کار خود را مو‌به‌مو آماده کرده‌ام و برنامه کاری ۵ سال آینده خود را نیز می‌دانم. همین الان و در همین نقطه‌ای که هستم خداوند را بسیار سپاس می‌گویم که آن زمان برای باز کردن کافی‌شاپ کوچکم هیچ سرمایه‌ای پیدا نکردم وگرنه هرگز جایی که حالا هستم را در تخیلم هم نمی‌گنجاندم. از خداوند سپاسگزارم که به من جسارت بیشتر خواستن را داد. من با قدرت پیش می‌روم و همواره سپاسگزار خواهم بود

» کلاس درس من کوتاه اما بسیار پر محتوا بود.

به قول رابرت کیوساکی، عده‌ای امپراتوری را از والدینشان به ارث می‌برند و عده‌ای دیگر مجبورند امپراتوری‌شان را خودشان بسازند؛ البته اگر دوست داشته باشند که فرمانروایی کنند. در تمام طول این ملاقات کوتاه، من در حال صحبت با فردی بودم که داشت امپراتوری خودش را می‌ساخت. دیدن نمونه زنده فردی که شیوه تفکرش را زندگی می‌کرد بسیار شگفت‌انگیز بود.

 

جیمز آرتور ری

بر اساس چیزی که می‌خواهید به آن برسید عمل کنید نه چیزی که هستید.

 

مدتی گذشت و من سرگرم کار و زندگی خودم بودم که دعوت‌نامه‌ای به دستم رسید. حدس می‌زنید چه بود؟ بله، دعوت‌نامه افتتاح شرکت همان جوان آبدارچی بود. او با سرعت و قدرت در حال طی کردن پله‌های ترقی بود. پله‌هایی خودش تک‌تک خشت‌هایش را روی هم گذاشته بود.

زندگی و کار کردن مثل این آبدارچی شگفت‌انگیز که اکنون مدیرعامل شرکت خودش است به جسارتی بزرگ نیاز دارد. باید تمام شجاعتمان را جمع کنیم و حتی ذره‌ای به هدفمان شک نداشته باشیم.

درست است که باید در طول مسیر، انعطاف‌پذیر بود و راه‌های گوناگونی را امتحان کرد تا به بهترین پاسخ رسید اما همیشه یک چیز باید ثابت و حسابی برایمان واضح باشد و آن هدفمان است.

باید هدف خود را بشناسیم، به آن عشق بورزیم و در جهت آن عمل کنیم.
این شیوه بزرگان برای پیروز شدن است.


→ قسمت قبل


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

مهارت سوال پرسیدن را یاد بگیرید موفقیت ساده‌تر از چیزی می‌شود که فکر می‌کنید

دنیس ریورز در کتاب « هفت چالش، نکته‌ها و تمرین‌هایی برای برقراری ارتباط مؤثر و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *